|
امروز باران بارید....
امروز شیراز باران بارید... امروز باران هوا را پاییزی تر کرده بود... امروز قدم زدن در زیر باران و پیاده رو های زرد رنگ پاییز لذت دیگری داشت... امروز صداي نم نم باران هاي عاشقانه ی پاییز و بوی برگ های نم زده مست کننده بود... امروز می شد خاطرات پاییز را به یاد آورد... چون تولد پاییز بود... امروز میشد پاییز را بهتر فهمید... می شد رهگذر بود و برگ های زرد پاییزی را حس کرد... می شد بغض های متراکم ابرههای پاییزی را دید... امروز آسمان بغض داشت... و بغضش را برای پاییز جا گذاشت... ابرهای خسیس بعد از مدت ها باریدند و زمین را تر کردند... .. امروز کودکی را دیدم که می گفت: "آخ جون بارون" مردی را دیدم که با چتر از باران فرار می کرد... کودکی دست در دست پدرش می خندید... پسری با گامهای خیس می دوید... و دو عاشق را دیدم که که زیر باران خیس می رفتند... گنجشکی می خواند... زمین هِی تر می شد... ابرها هِی می بارید... امروز آسمان بغض داشت... ابرها...و پرنده ها هم.... و همه... نگران بودند... شاید نگران نیامدنت بودند... همه می گریستند... ابرها...آسمان...زمین...و حتی باران... و در این میان فقط انسان بود که خوشحال و سر مست می خندید... و فقط انسان بود که نمی گریست... و شاید هم فقط انسان بود که منتظر آمدنت نبود... ... آقا جان امروز باران هم ترانه ی آمدنت را می نواخت... سلامتی آن سفر کرده که می آید:::صلوات + نوشته شده در 87/08/09 12:15 توسط م ه د ی |
|