|
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند. اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت. وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یاد بگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پرواز کنی. + نوشته شده در 88/01/18 8:22 توسط م ه د ی |
برای اسم نویسی در گردان های استشهادی دانشجویی و اعلام آمادگی برای حمایت از غزه بر روی لینک بالا کلیک کنید + نوشته شده در 87/10/11 12:17 توسط م ه د ی |
طراحی:یاسر محبوب + نوشته شده در 87/09/23 20:16 توسط م ه د ی |
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس + نوشته شده در 87/08/22 12:19 توسط م ه د ی |
امروز باران بارید....
امروز شیراز باران بارید... امروز باران هوا را پاییزی تر کرده بود... امروز قدم زدن در زیر باران و پیاده رو های زرد رنگ پاییز لذت دیگری داشت... امروز صداي نم نم باران هاي عاشقانه ی پاییز و بوی برگ های نم زده مست کننده بود... امروز می شد خاطرات پاییز را به یاد آورد... چون تولد پاییز بود... امروز میشد پاییز را بهتر فهمید... می شد رهگذر بود و برگ های زرد پاییزی را حس کرد... می شد بغض های متراکم ابرههای پاییزی را دید... امروز آسمان بغض داشت... و بغضش را برای پاییز جا گذاشت... ابرهای خسیس بعد از مدت ها باریدند و زمین را تر کردند... .. امروز کودکی را دیدم که می گفت: "آخ جون بارون" مردی را دیدم که با چتر از باران فرار می کرد... کودکی دست در دست پدرش می خندید... پسری با گامهای خیس می دوید... و دو عاشق را دیدم که که زیر باران خیس می رفتند... گنجشکی می خواند... زمین هِی تر می شد... ابرها هِی می بارید... امروز آسمان بغض داشت... ابرها...و پرنده ها هم.... و همه... نگران بودند... شاید نگران نیامدنت بودند... همه می گریستند... ابرها...آسمان...زمین...و حتی باران... و در این میان فقط انسان بود که خوشحال و سر مست می خندید... و فقط انسان بود که نمی گریست... و شاید هم فقط انسان بود که منتظر آمدنت نبود... ... آقا جان امروز باران هم ترانه ی آمدنت را می نواخت... سلامتی آن سفر کرده که می آید:::صلوات + نوشته شده در 87/08/09 12:15 توسط م ه د ی |
|